![]() |
![]() |
|
| یادته؟ |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 23 توسط خودم |
|
|
بلاگفا خیلی قاطی کرده نمیدونم این اپ میشه یا نه واسه بابایی میثم دعا کنید ...هر کی میاد اینجا بی دعا نره...خواهش میکنم من کارتنو سبکتر میکنم من دعا میکنم ..شما فقط بگید الهی امین دعا میکنم بابای میثم حالش خوب شه مثل سابق ..و بقول خودش.. میثم هم فرصتی دوباره پیدا کنه همتون بگین الهی امین ایشالله که خوب میشه .....(تو سرو کول هم میزدینو یادت رفت؟ایشالله که خوب میشه دوباره میزنین تو سرو کول هم ) و بعد واسه همه ادمهای دنیا دعا میکنم ...واسه کو چیک و بزرگ پیرو جون..واسه خودمو همه اینهایی که اینجا میان ..و همه اطرافیانشون ...الهی که خدا هیچکسو اسیر تخت بیمارستان و دکتر و دوا نکنه بگین الهی امیننن ایشالله که خدا لب و دل همه رو خندون کنه ...الهی امین بدون الهی امین نری ها ...خواهش میکنم .. خدایا هممون محتاجیم به تو....کمکمون کن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 2 توسط خودم |
|
|
سلام
خوووب بریم سره چی؟؟ بریم به ادامه داستان سبلان.. که دیگه یه جورایی میشه فکر میکنم ساعت ۴ بود رسیدیم بالا اون بالا بفهمی نفهمی حالم بد شد ...خیلی هم سرد بود ...افتاب که بود ..اما خوب برف بود و باد سرد یه خورده موندن غذا و عکس و اینا ..راه افتادیم به طرف پایین .. حامدم که کلا حالش بد بود .. سرش گیج میرفت و تعادل نداشت ...یه سری از بچه هاخیلی سریع ازمون دور شدن ..منم که دیگه تحمل فشار هوا رو نداشتم میخواستم خیلی سریع برسم پایین ...که بهم گفتن تنها نرم ممکنه راهو گم کنم و گفتن حالت خوب نیست و با ما بیا ....حامد رو هم دو نفر دیگه مجبور شدن بقلش کنن و ببرنش پایین ... بابا داشتیم میرفتیما نزاشتن خواستیم با لیدر بریم بهتر شه ...بدتر شد راهو گم کردن یعنی خواستن راهو کمتر کنن و نزدیکتر ...اما اشتباهی رفتن دیگه از پرچم خبری نبود حالا کلا ما ۵ نفر بودیم یه دختره با ما بود که به کل اولین بارش بود که اومده بود کوه ...یهو هم اومد سره اصل مطلب خیلی هم میترسید حالا بیا و درستش کن افتادیم تو راه دره ای اونم چه طولانی دیگه هم نه راه پیش داشتیم نه پس حتی دیگه نیمشد نشست تازه اگر میشد دیگه هوا تاریک میشد ..دیگه همینی هم که میدیدم و نمیدیدیم
تا برسیم پایین هر لحظه پات میلغزید رفته بودی تا پایین کوه دلمون خوش بود میخواییم برگردیم دیگه دلهره نداریم ...سرمون میندازیم پایین و میریم امانشد که .. بقیه بچه هارو بگو ...بدون لیدر رفتن ..راهترم رفتن خلاصصصه....به هر زر و زوری رسیدیم پایین ...دیگه هوا تاریک شده بود کشتن خودشونو اوردنمون پایین ... خوده سرپرستمون اخرای راه حالش بد شد ..رسیدیم پایین رفت درمونگاه من دیگه زانوهام نایی نداشت...سرمم که گرمپ گرمپ میزد واسه خودش تا دم ماشین که رسیدم دیگه افتادم تو ماشین یه خورده بهتر شدم ..اما بعد دوباره حالم بد شد..که خواستم به رو خودم نیارم و چیزی نگفتم داشتیم میرفتیم یه جایی ییلاقی بود که بهش میگفتن گوسفند سرا ..که اونجا سفارش پنیر داده بودن واسه همه بچه هاکه بریم بگیریم ....رفتن اونجا ...یه صحرایی بود که چادر نشینها اونجا بودن و یه جای جالبی بود ..همه پیاده شده ..اون اقا دعوتمون کرد به نون و پنیر که تو چادرش همه بشینن و بخورن همه رفتن ..اما من خیلی حالم بد بود ...تو چادر رفتم اما بزوری ...دیگه همه متوجه شدن ..گفتن برم بیرون ...رفتم بیرون ..میلرزیدم و خیلی حالم بد بود ...کم کم همه اومدن تو ماشینو دوباره راه افتادیم ...هی بهم چیزای شیرین میدادن و اینا که بهتر شم ...بچه ها گفتن ببرینش درمونگاه ...یکی دوبار شهر و گشتن درمونگاه پیدا نشد ...منم گفتم نمیخواد خودم خوب میشم...اونام واقعا بیخیال شدن اما بچه ها غیرتی بازی در اوردنو ..یه خورده سرو صدا کردن .....گفتن اصلا پیاده کنین خودمون درمونگاه پیدا میکنیمو خودمون میریم ...لازم نیست شمماها ببرین ......خوب اونام غیرتی شدن و بلاخره بردنم یه درمونگاه .....از اونجایی که از سرم خوشم نمیاد ..دوتا امپول زدمو برگشتیم ..... امااااااا...دوباره دم صیح طوری حالم بد شد که دیگه نفهمیدم کی رفتیمو کی منو برده ..امپول و سرمو اینا یهو چشم باز کردم دیدم من ته ماشین خوابمو همه بچه هام رفتن سرین و اب گرم و اینا ...من موندم و حوضم بعدشم رفتیم یه خورده عسل خریدیم و اینا برگشتیم دیگه خوب برگشتیم دیگههههههه چقدر میخوایین بدونین....بسه دیگه....ادم که همه چیرو مو به مو نمیگه...دهه حالا دلتون میخواد درباره دست شوییهاشم بگم پس نه دیییگهههه...اینو دیگه نه...تا دلتون بسوزه خوب و ما برگشتیم ....و همین
اما اون قبله قبلترش که گفتم میتعریفم ...هنوز نتعریفیدم ..هنوز مونده عکس خوب هم از دریاچه هنوز ندارم ..اما حتما تو پست بعدی عکسای سبلانو میزارم فعلا شب خوش ج . ب . لالا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 3 توسط خودم |
|
|
من ۱۷ مرداد پارسالو یادم نرفته...یادمه بدون هیچ تقویمو نوشته ای... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 2 توسط خودم |
|
|
سلام خوب جونم براتون بگههههه ...میخوام از فتح سبلان بگم از کل کلش بگم که خوش گذشت ...خیلی هم خوش گذشت اما من مریض شدم بعد از فتح قله فکر کنم جنبشو نداشتم... نه ... داشتم اتفاقا ..همون بالا حالم بد شد اما خودمو با غیرت رسوندم پایین ..بدون کمک کسی اما خوب از اولش بگم حالا از اولش اینطور شد که : از اوله اولش نمیگم بزار اوله اولشو بعد میگم بزار الان از شروع سفر بگم شب قبلش طیق معموله هر سفری به جا اینکه زودتر بخوابم اصلا نخوابیدم و تو دیقه نود وسایلمو جمع کردم بهم گفتن حرکت ساعت ۵.۳۰ و ۵ اونجا باشین ...و من بر خلاف همیشه که بد قولم.. بعضی وقتها زیادی خوش قول میشم ساعت ۴.۳۰ حرکت کردم به طرف باشگاه ...حالا بریم کی نریم ...تا بچه ها جمع شن و راه بیافتیم ساعت شد ۶.۳۰ حالا تو راه اینجا واستن اونجا واستن ...تو این گرما...اخرشم چی شد ...تو رو خدا دقت کنین ..نه تو رو خدا دقت کنین ... خلااااصه کشتن ما رو با این بینظمیشون از اول راه با بینظمی ...اخرشم که انگ بینظمی به ما بچه های گروه خورد صد بار همه بهشون گفتن از شب قبلش راه بیوفتیم که فردا غروبش اونجا باشیم با ارامش بچه ها استراحت کنن و صبح زود بدون خستگی راه بیوفتن واسه قله اما این کارو نکردن ....بماند خلاصه سفر اغاز شد تو راهی خیلی خوش میگذشت ..بزن و برقص و بچه ها اواز میخوندن و هم تک ..هم گروهی ..خیلی حال میداد که یهو سر گروهمون فازش میزد و دلش میخواست گیر بده ...بابا گیر میداد اساسی ...اما بچه ها همون لحظه کوپ میشدن و تااون روشو بر میگردوند دوباره از اول ...حالا اینم بگم این سر گروهمون سنش خیلی بالاست حدود ۹۰ ایناست ..واسه همین یهو قاط میزد چشممون که خورد به نوشتهای تبلیغاتی ساوالان روی دیوار ها ...فهمیدیم که وارد اردبیل شدیم خلاصه گاماس گاماس رفتیم و افتادیم تو جاده سبلان ...دیگه شب شده بود ...تو راه گرگ و سگ و راسو و از این جکو جونورا زیاد بود ..راننده واسه هر گرگ و اینا وامیستاد ..بچه ها همه میپریدن واسه دیدن گر گ و اینا ..(انگار تا حالا ندیده بودن هر چی که میرفتیم به اسمون نزدیک تر میشدیم ...اسمون پر از ستاره بود ...فوق العاده بود ..واقعا هیچ وقت اسمونو اینجوری پر از ستاره ندیده بودم ...چقدر خوشگل بود ...انگار ستاره ها داشتن سر ریز میکردن ... رسیدیم به کمپ ...بوی گوگرد که کل منطقرو پر کرده بود داشت خفمون میکرد ...وحشتناک بود ...ساعت ۲.۳۰ بود که رسیدیم ...(از جاش نمیگم براتون چه افتضاح بود ...جایی که تمام کوهنوردا از تمام دنیا میان اونجا ..واقعا که)..خلاصه یه اطاق گرفتیم برای تا چند ساعت مونده به روشن شدن هوا ...حتی یه پیریز نداشت که مبایلهای بی شارژ و دوربینای شارژ تموم کرده شارژ بشن ... سرد بود ..اما اینقدر خسته بودیم که سرمونو گذاشتیم رفتیم واسه خودمون صبح شد ساعت ۶ با تمام خستگی راهو بیخوابی و اینا راه افتادیم بریم کمپ بالا ...تا یه جایی با ماشین رفتیمو بین راه پیاده شدیم ... وااااای بازم ما شدیم و اقای فاطمی یا درباره مناطقو اب و هواش میگفت ...یا تو ضیح میداد که چجوری راه بریم
بابا هر کی میخواست عکس بگیره باید ازش هر لحظه اجازه میگرفت ..فکرشو بکن یه منظره میبینی همون لحظه تو راه میخوایی بگیری سریع ..باید بگی : اجازه؟ ... تازه هی تو راه میگفت: اقایون جدا خانوما جدا فقط از جلو نظام نداده بود بهمون تو راه یکی از دخترا حالش بد شد ..اقای فاطمی خودشم نفس کم اورد و صبر کردن با اونو یکی دیگه از بچه ها اروم اروم اومدن بالا ...منم به خورده فشارم افتاده بود...خیلی خسته بودیم ..باید حتما شب قبلو از سره شب میخوابیدیم تا صبح ..تازه من که شبه قبل رو هم نخخوابیده بودم ...محیط و فشار هوا واسه خیلیها اشنا نبود ...فقط چند نفر سالهای قبل هم اومده بودن ..اصلا فرصتی واسه هم هوایی کردن نزاشته بودن ...خلاصه برنامشون خیلی بد بود ...بالا که رسیدیم بچه ها به خورده اب عسل بهم دادن ....انجبر خشک و اینا ..یه خورده تو ماشین دراز کشیدم بهتر شدم اقای فاطمی که از اولش قرار بود بالاتر نیاد و همون کمپ بالا بمونه ..ما هم از همینجا ذوق داشتیم که این اونجا رو با ما بالا نمیاد ...خلاصه راه افتادیم به سمت بالا ...بچه ها همه از همین پایین خسته بودن ...رانندمون تخمین زده بود که از این گروه فقط ۳..تا ۴ نفر میتونن برن بالا ...اما خوب بچه ها همو تشویق کردن و روحیه دادن نزاشتن تعداد زیادی پایین بمونن ...راه افتادیم ...تو راه چند نفر یکی یکی کم اوردن و برگشتن ...اما ۱۳ نفر تونستیم سعود کنیم خلاصه همینجور رفتیمو رفتیم...هی میرفتیمو نمیرسیدیم ..هی میرفتیمو نمیرسیدیم ...هی میگفتن بهمون سنگ محراب و که ببینی کار تمومه ...اما خبری نبود که نبود یکی از بچه ها ( حامد) حالش بد شد ...از خیلی پایینترا حالش بد بود .. هی تو راه دراز میکشیدو بلند میشد ...دیگه اخرا بود که لیدرها گفتن ..دیگه بالاتر نیا و همینجا بمون..اما حامد قبول نکرد و هر جوری بود اومد دیگه ذوقیدیم که سنگ محراب پیدا شده بود همه گفتیم سلاااام محراب جووون ...هیچوقت اینقدر از دیدن محراب اینقدر کسی فکر نمیکنم خوشحال شده باشه اما خیلی سرد بود یخ کرده بودم ... البته من فشارم افتاده بود اخه .همه هر چی لباس داشتن دادن بهم پشت هم لباسا رو پوشیدم ....کلی عکس اونجا گرفتیم که همشو الکی نیشم بازه یهو تو همین گیر و دار بودیم که یهو سامان داد کشید گفت بچه ها راستییییی ...یه چیزی .... ساکت باشین تا بگم ...هی بچه ها میمودن تو حرفش ... میگفتن خوب بگووو ...میگفت نه تا همه ساکت نشن نمیگم ..خیلی مهمه ...همه ساکت شدن ...گفت: ((با تو نبودن درددهههههههههههههه ....واسه من واسه من
تا همینجایی داستانو داشته باشید برگشتشو تو پست بعدی ..اما خدایش دریاچش خیلی خوشگله ...حالا ببینم عکسی دارم که بزارم اینجا یا نه ...اوکی؟؟؟ببینم چی دارم حجمشو کم کنم ..اپلود کنم تا بعد راستی اون عکس که سمت چپ اون بالاست (گلهای ابی ) مال سبلانه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 22 توسط خودم |
|
|
من برگشتممممم حالا در فرصتی مناسب میتعریفم براتون از فتح سبلان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 15 توسط خودم |
|
|
قراره بریم سبلانو فتح کنیم یه سفر ۴ روزه از فردا شب تا ۴ روز قراره که خوش بگذره خدا کنه که همین طور بشه واسم دعا کنین مثل همیشه محتاجم به دعا ایشالله که واسه هیچکی مشکلی پیش نیاد آمین
پ.ن : اهنگ وبلاگ نمیدونم میخونه واسه شما یا نه...اخه گاهی واسه خودم میخونه گاهی هم گیر میکنه ... اگه میخونه یا نمیخونه بهم بگید...اهنگ سامی یوسفه ..دوسش دارم اما نمیخونه ... پ.ن ۲: عکسهای که پایین تو پست قبل گذاشتم باز میشن یا نمیشن رو بهم بگید ..حجمش رو کم کردم تا جایی که میتونستم اما بازم فکر کنم دیر باز میشه پ.ن۳: قربونه همتون ممنون از لطفتون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 2 توسط خودم |
|
|
رفتیم ورسک ....ووووووووووووی چه حالی داد اینم چند تا عکس از اونجا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 17 توسط خودم |
|
|
اعصابم خوردههههههههههههههههههههههههههههههههه از خودم خودم خودممممممممممممممممممممممممممممممممم
باید جوابشونو میداددددددددددددددددددددددددددم بیشعورا عوضیااااااااا اشغالهااااا نفهمااااااااااااااااا یکی باید به خودشون حالی کنه حرفای رو که به دیگران میخوان یاد بدن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 23 توسط خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من؟ خودم ...چندین سال بیشتر ندارم....بقول بعضیها نمیخوام هویتم و لو وَدَم... البته احساساتی ...اهل شوخی ..بسیار متنوع ..متولد اسفند ..اسفند رو تقریبا میپرستم ..معتقد بر اعتدال در هر کاری و....و.......حالا
|
| پیوندهای روزانه |
|
کد اهنگ وبلاگ و سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
انتظار |
|
RSS
|